ولی اینک که قلم را بردستان سردم گرفته ام براستی نمیدانم چگونه اغاز کنم اخر نوشتن نامه ان هم برای چون تویی که عالم به اسرار پیدا ونهانی چندان هم اسان نیست.ولی معبودا: یاریم ده تا سخنی بی پرده باتو سخن بگویم میدانم که برای اینگونه سخن گفتن باتو بهتر است که با شبنم گلبرگ های صبحگاهی وضو ساخت و تن وروان را از هر پیرایه ای جز نام و یادت بری ساخت ولی بزرگا؛این بنده ی ناچیزت را همین گونه که هست پذیرا باش وسخنانش را بشنو . محبوبم : توچنان تمام وجود مرا فرا گرفته ای که گویی تمام تمام من ذره ای از بیکران توست ومن این را نیک میدانم که ذرات تو پاکند وباید پاک بمانند واین تعهدی است چونان عهد بین قطره ودریا وایا مگر نه این که قطره ای که از دریاست هماره درجنسیت وخلق و خو ورنگ وبو چون خود دریاست ولی اینک می دانی و می دانم که بسیار پیش امده که این ذره ی ناچیز عهد شکسته وخارج از قاعده عمل کرده است . از همین روست که اینک دل این ذره ناچیز هوای گریه دارد ونمیداند که از کدامین بنالد ، ازبدی یا شر ، از غرور یا از واز همین رو چشمان اشک بارش رامی سپارد به تو ای بی نیاز .واینک تورا قسم به همان چشم ها ی اشک بار:که، خدایا!از انجا که دل و دوست یافتن پادشاهی ست وبی دل ودوست زیستن گمراهی ، تا ابد دلم را خانه ی عشق ووجودم را لایق دوستی حضرتت گردان هرچند که من از قیمت خود اگاهم و می دانم روانیست که ترا خواهم ولی محبوبم :امیدم به مهر تو تمام است، تامهرتو درمیان است ، نا امیدی حرام است .پس ای دیر خشم زود اشتی ، بر من بقبولان که این ذره را دوست خود انگاشتی. الهی از انجا که عاشقی به دل اگاه است و نه به خرقه وکلاه ،پس دلم اگاه گردان وضمیرم را از تیرگی ها برهان.محبوبم،چندیست که تشنه ام وبه هیچ ابی سیراب نمیشوم می خواهم دریا بنوشم ، به هزار چشمه وجوی گذر کردم به امیدان که به دریارسم .
غریق در اتش دیده ای؟من چنانم
تشنه در دریا دیده ای ؟ من همانم
سرگردان بیابانم .
دل از دستم رفته است ،از دست بی دلی به فخانم .معبودا:از ان جا که از وجود نقاش است که نقش پدید می اید باید نقاشی را ستود.ولی ایا تا در نقش خیره نگردم ومحودر او نگردم چگونه به فکرنقاش می توانم افتاد.پس از نقش است که که باید به نقاش رسید واز این روست که از تو می خواهم،تا مرا و وجودم را محو در نقشی گردانی که نقاش وی خود باشی،هرچند توطراح تمام طرح ها ونقاش تمام نقش های عالمی
ولی چه بسا طرح ها ونقش هایی که درگذرزمان تن به قلم فرسایی نقاشان وطراحان دیگر می سپارند غافل از اینکه تن سپردن به اهریمن و قلم اهریمن همانا گم شدن از قاب طلایی و جا ماندن از مقصد نهایی است.
الهی در اخر می خواهم بگویم که بدانی که می دانم :
که طاعت من ،به توفیق تو
خدمت من ،به هدایت تو
توبه ی من ،به رعایت تو
شکر من
